رقص آشفته

بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند! چون من که آفریده ام از عشق جهانی برای تو

 

يك نفر حرف مى زند با تو ، يك نفر دائم از درون خودت
همه ى عمر با خودت هستى، همه ى عمر با جنون خودت
سينه ات مثل خانه اى متروك، سالها خالى از وجود كسى ست-
كه تو از دورى اش ترك بخورى و بريزى خودت درون خودت
مى نشينى كنار حوضى كه ماهى اش را بياورد بالا
و به اين فكر مى كنى كه تو را به لجن مى كشد سكون خودت
توى اين حوض آب مى نگرى به جهانى كه كله پا شده است
و تو را پرت مى كند به هوا بدن گيج و واژگون خودت
با خودت شرط بسته اى شايد كه به شيرين زندگى برسى
بايد از نعش خويش رد بشوى يعنى از روى بيستون خودت
در بيابان تشنه مجبورى كه به چشمانت اعتماد كنى
در خودت يك سراب مى بينى و طمع مى كنى به خون خودت
****
اى من با خود خودم درگير گوش كن حرف مى زنم با تو
تو كه يك عمر با خودم هستى تو كه يك عمر با جنون خودت
حجت حصاری

 

غزل جناب حصاری شعری دلنشین ست به چند دلیل :
نخست آن که با اتخاذ یک وزن مناسب و بهره گیری از ظرفیت موسیقایی اش توانسته است درون مایه اش را به خوبی همراهی کند .این وزن دو شاخصه دارد : اول اینکه مصوت بلند زیاد دارد و موسیقی را کشدارو اندوهناک می کند . دوم اینکه در همین موسیقی کشدار وضعیت دوری هم دارد و در واقع شما انگار دارید یک نوع اجرای «دَوَرانی» و موسیقایی «تکرار» را در اثر می بینید . 
در کنار اینها انتخاب یک ردیف هوشمندانه، «خودت»، بار موسیقایی « تنهایی» را در اثر بیشتر می کند .
ترکیب این چهار ، یعنی «سرگیجه »، «اندوه» ، «تکرار» و «تنهایی» ، دقیقا ارجاع به درون متن اثر دارد که بیانگر نوعی سرگیجه اندوهناک از تکرار تنهایی ست. آن چه وحدت ارگانیک یا انداموارگی در اثر نامیده می شود ، دقت به همین ظرایف است .
نکته دوم زبان مورد استفاده شاعر است . شعر یک واگویه یا بهتر بگوییم یک مونولوگ دریغ خوارانه است . راوی نشسته است و درون خود را می کاود و تنهایی اش را به چالش می کشد . قطعا در چنین درون مایه ای زبان باید بسیار نرم و صمیمی و عاطفه محور باشد . زبانی که بتواند به سریع ترین و صریح ترین شکل ممکن، معنا و مهمتر از آن عاطفه را منتقل کند . پس باید اولا هم کلمات کلماتی مقرون به ذهن باشند و هم فرمت زبانی و نحو جملات کاملا به فرم طبیعی کلام نزدیک شود . در این غزل دقیقا همین رویه اتخاذ شده است. در بیشینه گزاره ها و جملات و عبارات این غزل ، حتی اگر قرار بود بی وزن و قافیه هم بنویسیم و بگوییم ، باز هم همین شیوه و لحن و بیان اتخاذ می شد. این اشاره به خصیصه ای اساسی دارد : اینکه شاعر کاملا بر وزن مسلط است و الزامات قالب او را به سمت «ساختن» شعر نبرده است بلکه دارد به راحتی «می سراید». 
نکته سوم تصاویر و نحوه اجرای آنهاست . اولا تصویرها همه مقرون به ذهن اند حتی وقتی کاملا انتزاعی می شوند :
مى نشينى كنار حوضى كه ماهى اش را بياورد بالا
این سبب می شود که مخاطب برای درک کلیت تصویر دچار اشکال نشود و آن صمیمیت ِپیش گفته دچار اختلال نشود . 
ثانیا تصاویر دچار ازدحام نشده اند . شاعر اصلا سعی نکرده است با افراط در تصویرپردازی و کشفهای محیرالعقول شما را تحت تاثیر قرار بدهد . دنبال جلب توجه شما از طریق قدرت نمایی در کشف نیست . کشف اصلی او دارد جایی دیگر اتفاق می افتد و او از تصویر به عنوان یک ابزار در جهت انتقال بهتر آن کشف دارد سود می برد . به همین دلیل تعدد تصاویر و بدتر از آن تزاحم تصویر نداریم . 
ثالثا تصاویر خیلی شسته رفته و تمیز و بی ابهام دارند منتقل می شوند . باز به همان دلیل ِپیش گفته . شاعر سعی نکرده است شما را در دام سپیدخوانی و تصاویر معوج و دنیایی مه آلود اسیر کند و همه چیز را بسپرد به تاویل فردی مخاطب ! ...کاملا برعکس، دست تان را گرفته است دقیقا می داند دارد کجا می بردتان ! ... ذکر این نکته خالی از لطف نیست که متاسفانه در ادبیات امروز ایران، لکنت زبانی و عدم پرداخت مناسب تصاویر و حتی ضعف تالیف ، با پردازش ابهام در شعر اشتباه گرفته شده است و شاعر هر جا کم می آورد ، از مخاطبش مایه می گذارد و با جمله های کلیشه ای « همه چیز را که من نباید به مخاطب بدهم و او خودش باید بفهمد ! » و یا « متن خوب متنی ست که قابلیت تاویلهای چندگانه داشته باشد ! » دست به سفسطه می زند و خامدلانه گمان می برد که این ضعف ها را با آن چوبدست جادویی می تواند تبدیل به قدرت کند ! ...غافل از اینکه «چندمعنا بودن» اصلا معادل «بی معنا بودن» و «ساخت تصویر متکثر» ابدا مترادف « ضعف در ساختن یک تصویر درست و درمان!» نیست !...بگذریم ! ...برگردیم به شعر :
و رابعا اینکه شاعر حتی وقتی سراغ ظرافتهای شاعرانه اش می رود در استفاده از زبان و تصاویر، آن را به نرم ترین شیوه در شعر می نشاند که این فضای صمیمی را برنیاشوبد.یک جوری که باید دقت کنید تا ببینیدش . مثلا همان سطر:
مى نشينى كنار حوضى كه ماهى اش را بياورد بالا
حوضی که ماهی اش را بالا می آورد !...این «بالا آوردن» دقیقا در هر دو سطح معنایی خودش دارد نقش بازی می کند . در بُعد تصویری اجرای روی آب آمدن ماهی ای ست که مرده است و در بُعد عاطفی و کنایی معنای قی کردن را متبادر می کند که دقیقا با مصراع بعد کامل می شود در «به لجن کشیدن خود»؛ که هم با حوض رابطه دارد و هم با قی کردن!
و نکته چهارم در شیوه پردازش تصویری این غزل ، توجه به روشمندی تبدیل یک تصویر به تصویر بعدی ست . شاعر از تصاویر گوناگونی سود برده اما هرگز از این شاخه به آن شاخه نپریده است بلکه برعکس ، بر آن بوده است که هر تصویر را با پلهای زبانی و تصویری به تصویر بعدی بدل کند .یعنی به قول سینمایی ها، به جای اینکه هر تصویر به تصویر بعدی «کات» شود ، از تکنیک «دیزالو» استفاده شده است : محو شدن تصویر در تصویر بعدی! نگاه کنیم : 
شاعر نخست از کسی که درون خودش هست سخن می گوید . بعد تصویر سینه را می سازد و تبدیلش می کند به خانه . از خانه سراغ حوضش می رود و ماهی و لجن . بعد جهانی که داخل حوض واژگون شده است احضار می شود .این واژگونی به پرت شدن بدن می انجامد . پس کوه و نعش فراخوان می شوند و نهایتا بیستون و از آنجا بیابان و سراب !
می بینید که پلهای تصویری و زبانی چطور نقش گرفته اند در ناخودآگاه شاعر. اصولا وقتی داریم شعری را تحلیل می کنیم بیشتر و پیشتر داریم ناخودآگاه شاعر را می ستاییم . اگر نه شک نکنید اگر شاعر می خواست همه اینها را دانسته بیاورد حتما دچار لغزش و یا تصنع می شد. ناخودآگاه است که شعر را می سازد و مخاطب هم ناخودآگاه لذت می برد و این ناخودآگاه اصولا موجودیتی دارای هارمونی و منظم ست .
و بحث آخر که نقطه قوت اصلی اثر و کشف مهم شاعرانه متن در آن شکل گرفته است اندیشگی و تحلیل شاعر از موقعیت است . این شعر روایت تنهایی یک انسان متفاوت است. انسانی که متفاوت است چون متفاوت می بیند و دنبال چیز متفاوتی ست در زندگی اش. متفاوت از که و چه ؟! از ادمهای دیگر ! ...از همه «چه» ها و «که» های معمولی . خیلی ساده می شد که این شعر را پرت کرد به دامن خودستایی های روشنفکرنمایانه و نوک پیکان را به سمت دنیا گرفت و گفت : من خیلی فوق العاده ام و بقیه سطح پایین اند و من درد می کشم ! ...خلاص !
اما ابلهانه ترین شیوه دقیقا همین کار بود ! ....راوی،بالعکس، می اندیشد . خود را جدا می بیند اما نه تافته جدا بافته !... اول اینکه معترف به جنون است. این جنون ، این با خود درگیر بودن ، اصولا خصلت شاعرانه ای ست که زندگی معمول را پس می زند. راوی نوک تیز پیکان را از همان اول سوی خودش گرفته است. بعد می گوید خانه متروکش سالهاست که خالی ست . این هم باز زدن نه تنها سوزن ، که جوالدوز به خود است! راوی می داند که عشق اکسیر رهایی از تنهایی ست و حتی ترکهاش راه برون رفت از دوزخ است . اما نشده یا نتوانسته در کف نگهش دارد. چرا می گویم «نگهش دارد»؟! ..چون می گوید :«سالهاست» که این گونه است ؛نه اینکه از اول این گونه بوده ! ... پس یک روایت عاشقانه پنهان در همین دو سه کلمه اتفاق می افتد که محصول سپیدخوانی ست . «تو»یی که فقدانش هنوز که هنوز است دریغی ست عمیق و جانکاه .
در بیت بعد اندیشه درخشانتر می شود . باز نوک پیکان به سمت خود راوی ست: چرا آن «تو» مفقود است و بدتر از آن، چرا هرگز کسی نتوانسته جای آن «تو»ی مفقود را بگیرد ؟! ...جواب ساده و تکان دهنده است : «سکون خودت» ! ...سکون است که سبب شده است حوض ماهی هایش را بالا بیاورد . و ماهی-حوت- صریح ترین و پرسابقه ترین نماد زندگی- حیات- ست . تقدیر این حوض، ماهی داشتن بوده است اما سکون راوی به مرگ ماهی ها انجامیده است و سیطره لجن بر آب که خودش پایان عمر همه ماهی های آمده و نیامده است!.... این بیت به نظر نگارنده عمیق ترین بخش اندیشگی شعر را شکل داده است اگر بخواهیم از اندیشه نهراسیم !
و این حوض که سویدای جان راوی ست به همه این دلایل، تنها انعکاسی باژگونه از دنیا را در خود می پذیرد. چون راوی سرش را بالا نگرفته است که دنیا را به هیات واقعی اش ببیند بلکه دارد دنیا را از زاویه انعکاس در سویدای درونش می بیند و در نتیجه از واقعیت فاصله ای می گیرد در حد باژگونگی ! و در چنین وضعیتی آن شرط راوی با خودش طنزی غریب می یابد : آخر چگونه می شود به شیرین زندگی رسید در این باژگونگی؟! ...همان که مگر از نعش خودت رد بشوی !... یا اینکه به اجبار سرابها دل ببندی !
شعر پایان بازی دارد . در واقع شاعر تصمیم نهایی راوی را با ما در میان نمی گذارد . شاید تصمیم اش را هنوز نمی داند . شاید خواسته ما تصمیم خودمان را بگیریم برای دیوانه خودمان . و هزار شاید دیگر !
شک نیست که هر کسی که دیوانه ای در درون دارد باید تصمیمی برای خودش بگیرد . زندگی کردن با این همه اندوه عمیق و تنهایی متکثر ، دقیقا غیرممکن است . شعر در دو بیت آخر یکی دو راه را که البته بیشتر سویه های خودویرانگرانه دارند،فراخوان می کند اما تصمیم به نتیجه گیری ندارد و یا کاوش بیشتر . اگر بخواهم «ان قلت»ی بر این شعر بیاورم که بیشتر بر مبنای سلیقه ام ست نه الزامات شعری، می گویم می شد راه های بیشتری را هم به چالش ذهنی کشید و می شد حتی، محک شان زد .می شود برون شد های غیرخودویرانگرانه و شجاعانه تر را دید حتی از آن دست که «چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد»!...می شد روی همان «سکون» که ریشه ای تین علتِ یافته شده بود و البته رفع آن بیشتر کار کرد . این وزن و قافیه و این توان شاعری و این پرداخت و تبیین خوب موضوع، جا برای تحلیل بیشتر داشت و دارد .

امید دارم راوی این غزل و همه آنها که راوی جنون خویش اند، شادی را به سبب این جنون بیابند که اصولا این جنون در وجود نهاده شده است تا شادی متراکم باشد! انفجار شعف ! مانیا ! ... مانیا را که به بند هزار دلیل و مصلحت بکشی ، می شود افسردگی و اندوه ! ... هماره چنان باد و چنین مباد !

سیامک بهرام پرور

نوشته شده در چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت 12:46 توسط حجت حصاری|


مطالب پيشين
» نقد جناب دکتر بهرامپرور بر غزلی از من


Design By : Pars Skin