X
تبلیغات
رقص آشفته
















رقص آشفته

بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند! چون من که آفریده ام از عشق جهانی برای تو

بسم الله

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم

سعدی

سلام بر همه ي دوستان عزيز

اميدوارم سال جديد سالي سرشار از موفقيت و خوشحالي براتون باشه.

ابتدا شما رو دعوت مي كنم به خوندن غزلي تركي از دوست عزيز و همشهريم وحيد قريشي:

بیز آیریلاندا بولودلار یاخینلاشیر گؤیده

یاغیشلی گؤزلری شیرشیر آخیب داشیر گؤیده

گونش قارا لچک آلتیندا هئی اؤکودمه له ییر

ساچیندان آیریلان آل شیمشک اویناشیر گؤیده

بیز آیریلاندا گؤزوم دؤزمه دن یاغیش چیله ییر

سنین ده ماوی گؤزون منله آغلاشیر گؤیده

ساچین یولارکن آغاجلار یئری خزل له بورور

دورور بیر آینا تک، اولدوز دا قایناشیر گؤیده

بو آیریلیق دادینی آی دا تامسینیب گؤره سن؟

کی قوللارین آچیب اولدوزلا سارماشیر گؤیده

سن اولماسان، دئدیم اولسون منیم ده تانریم وار

شریک لشیب من ایله غم یوکون داشیر گؤیده

آخاندا گؤی داشی دویدوم کی اوغراشیب تانری

آتیب بیزیم داشی شئیطانلا داشلاشیر گؤیده

دان اولدوزون گؤره لی سئوگیمیز دوشور یادیما

یئر اوزره اؤلسه ده اولدوزلانیب یاشیر گؤیده

وحيد قريشي

*****************

سهراب و من( نوروز 91)

سهراب و من

و بخوانيد غزلي از من

يك نفر حرف مي زند با تو ، يك نفر دائم از درون خودت

همه ي عمر با خودت هستي همه ي عمر با جنون خودت

سينه ات مثل خانه اي متروك  سالها خالي از وجود كسي است-

كه تو از دوري اش ترك بخوري و بريزي خودت درون خودت

مي نشيني كنار حوضي كه ماهي اش را بياورد بالا

و به اين فكر مي كني كه تو را به لجن مي كشد سكون خودت

توي اين حوض آب مي نگري به جهاني كه كله پا شده است

و تو را پرت مي كند به هوا  بدن گيج و وا‍‍ژگون خودت

با خودت شرط بسته اي شايد كه به شيرين زندگي برسي

بايد از نعش خويش رد بشوي يعني از روي بيستون خودت

در بيابان ِ تشنه مجبوري كه به چشمانت اعتماد كني

در خودت يك سراب مي بيني و طمع مي كني به خون خودت


******

اي من با خود خودم درگير گوش كن حرف مي زنم با تو

تو كه يك عمر با خودم هستي تو كه يك عمر با جنون خودت

حجت حصاري

 موفق باشید

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 0:58 توسط حجت حصاری|

 شرمنده نیستیم ز هم در گرفت و داد

 چندانكه می خورم غم تو ، می خورد مرا

منزوی

سلام. خیلی تاخیر کردم و دلیل موجهی هم ندارم واسه این تاخیر!! این مدت سعی کردم به همه دعوت های دوستان پاسخ بدم. و اگه دوستانی رو فراموش کردم عذر می خوام.

امتاحانات خوب وبد تموم شد بالاخره! یکی نیست بگه شاعر کجا و مهندسی برق کجا؟؟؟!!                                  

 انگار نه بی کسی مرا خواهد کشت

نه عشق مقدسی مرا خواهد کشت

دانشکده ی برق مکان درس است

این نمره ی بررسی* مرا خواهد کشت!!

*بررسی سیستم های قدرت

اما یه غزل که دوست دارم نقد بشه. تازه گفته شده امیدوارم تازگی هایی هم داشته باشه!

 

به خود دمیده و از خود سرشته خواهم شد

و واژه واژه من از سر نوشته خواهم شد

برای اینکه بدانم حیات جاوید است    

هزار بار در این راه کشته خواهم شد*

هزار ساله ی تنها شبیهه  ققنوسم

به شوق در دل آتش برشته خواهم شد

مرا به اذن خدایت صدا کن ابراهیم

که از زبانه ی آتش سرشته خواهم شد

به اوج می روم و خسته از تنی خاکی

به روی دوش خدا یک فرشته خواهم شد

حجت حصاری

*خواهم مرد

بارها و بارها

تا بدانم که حیات جاوید است

(مرغان آواره رابیندرانات تاگور)

و در آخر باز یه رباعی که به دلایلی خیلی دوسش دارم.

آن کس که پی اش تو می روی خواهد رفت

آن هاله ی نور حلقوی خواهد رفت

ای شرق دم صبح به خورشید مناز

او آمده عاشقش شوی خواهد رفت

رباعی ها قدیمیه و بیشتر تفننی گفته شده. اما غزل رو لطفا دقیق نقد کنید.

 

 

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 17:14 توسط حجت حصاری|

سلام. این شعرو قبلا تو وبلاگم گذاشته بودم. به دلیل اینکه بعضی دوستان گلایه کردن از اینکه چرا فقط یه شعر تو وبلاگمه اینو گذاشتم. برای همین اطلاع رسانی نمی کنم چون تکراریه!

ای کاش بر دیوار دل مانند یک کاشی

شعری برای سینه ی سنگین من باشی

ای کاش چشمانت به پیوست غزل ها بود

من شعر می گفتم به روی بوم نقاشی

من کشوری بودم برای خود مرا بردی

با یک نگاه مست تا مرز فرو پاشی

با دوریت سر کردن آسان است وقتی که

هرگز نباشی با من و هرچند که باشی

من وامدار شعر چشمان تو ام بانو

تو شعر می گویی ومن یک سارق ناشی

از بی تو بودن ها برایت یک غزل گفتم

با عشق، با حسرت  بدون هیچ پاداشی

حجت حصاری

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 15:13 توسط حجت حصاری|

سلام

خیلی چیزا خواستم بنویسم .............

ولی شعر کارم رو آسون کرد!

نقد یادتون نره!

غزل:

افتاده ام به یاد غزل های بچگیم

برگشته است دختر رویای بچگیم

با "کفش های صورتی تا به تای خود"۱

من را کشانده تا دلِ دنیای بچگیم

آنجا که عشق بازیِ ما را کسی ندید

در خلوت اتاق زلیخای بچگیم

با آرزوی چیدن تو قد کشیده ام

ای سیب لب نخورده ی حوای بچگیم

از روزگار کودکی ام عاشقت شدم

بانو قسم به "حضرتِ زهرا"ی بچگیم-

در بیت بیت زندگیم واژه های توست

افتاده ام به یاد غزل های بچگیم

حجت حصاری

۱.

بهتش شبیه زل زدن کودکی است ،سخت

در کفش های صورتی تا به تای خود!

مهری پاکدل

نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 11:58 توسط حجت حصاری|


مطالب پيشين
» خودت
» و واژه واژه من از سر نوشته خواهم شد
»
» بچگیم


Design By : Pars Skin