تبليغاتX
رقص آشفته

رقص آشفته
بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند! چون من که آفریده ام از عشق جهانی برای تو 
لینک دوستان

 شرمنده نیستیم ز هم در گرفت و داد

 چندانكه می خورم غم تو ، می خورد مرا

منزوی

سلام. خیلی تاخیر کردم و دلیل موجهی هم ندارم واسه این تاخیر!! این مدت سعی کردم به همه دعوت های دوستان پاسخ بدم. و اگه دوستانی رو فراموش کردم عذر می خوام.

امتاحانات خوب وبد تموم شد بالاخره! یکی نیست بگه شاعر کجا و مهندسی برق کجا؟؟؟!!                                  

 انگار نه بی کسی مرا خواهد کشت

نه عشق مقدسی مرا خواهد کشت

دانشکده ی برق مکان درس است

این نمره ی بررسی* مرا خواهد کشت!!

*بررسی سیستم های قدرت

اما یه غزل که دوست دارم نقد بشه. تازه گفته شده امیدوارم تازگی هایی هم داشته باشه!

 

به خود دمیده و از خود سرشته خواهم شد

و واژه واژه من از سر نوشته خواهم شد

برای اینکه بدانم خدا نمی میرد    

هزار بار در این راه کشته خواهم شد*

هزار ساله ی تنها شبیهه  ققنوسم

به شوق در دل آتش برشته خواهم شد

مرا به اذن خدایت صدا کن ابراهیم

که از زبانه ی آتش سرشته خواهم شد

به اوج می روم و خسته از تنی خاکی

به روی دوش خدا یک فرشته خواهم شد

حجت حصاری

*خواهم مرد

بارها و بارها

تا بدانم که حیات جاوید است

(مرغان آواره رابیندرانات تاگور)

و در آخر باز یه رباعی که به دلایلی خیلی دوسش دارم.

آن کس که پی اش تو می روی خواهد رفت

آن هاله ی نور حلقوی خواهد رفت

ای شرق دم صبح به خورشید مناز

او آمده عاشقش شوی خواهد رفت

رباعی ها قدیمیه و بیشتر تفننی گفته شده. اما غزل رو لطفا دقیق نقد کنید.

 

 

[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 17:14 ] [ حجت حصاری ]
سلام. این شعرو قبلا تو وبلاگم گذاشته بودم. به دلیل اینکه بعضی دوستان گلایه کردن از اینکه چرا فقط یه شعر تو وبلاگمه اینو گذاشتم. برای همین اطلاع رسانی نمی کنم چون تکراریه!

ای کاش بر دیوار دل مانند یک کاشی

شعری برای سینه ی سنگین من باشی

ای کاش چشمانت به پیوست غزل ها بود

من شعر می گفتم به روی بوم نقاشی

من کشوری بودم برای خود مرا بردی

با یک نگاه مست تا مرز فرو پاشی

با دوریت سر کردن آسان است وقتی که

هرگز نباشی با من و هرچند که باشی

من وامدار شعر چشمان تو ام بانو

تو شعر می گویی ومن یک سارق ناشی

از بی تو بودن ها برایت یک غزل گفتم

با عشق، با حسرت  بدون هیچ پاداشی

حجت حصاری

 

[ چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 ] [ 15:13 ] [ حجت حصاری ]
سلام

خیلی چیزا خواستم بنویسم .............

ولی شعر کارم رو آسون کرد!

نقد یادتون نره!

غزل:

افتاده ام به یاد غزل های بچگیم

برگشته است دختر رویای بچگیم

با "کفش های صورتی تا به تای خود"۱

من را کشانده تا دلِ دنیای بچگیم

آنجا که عشق بازیِ ما را کسی ندید

در خلوت اتاق زلیخای بچگیم

با آرزوی چیدن تو قد کشیده ام

ای سیب لب نخورده ی حوای بچگیم

از روزگار کودکی ام عاشقت شدم

بانو قسم به "حضرتِ زهرا"ی بچگیم-

در بیت بیت زندگیم واژه های توست

افتاده ام به یاد غزل های بچگیم

حجت حصاری

۱.

بهتش شبیه زل زدن کودکی است ،سخت

در کفش های صورتی تا به تای خود!

مهری پاکدل

[ پنجشنبه نهم تیر 1390 ] [ 11:58 ] [ حجت حصاری ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من کشوری بودم برای خود مرا بردی.......
با یک نگاه مست تا مرز فروپاشی
سلام. حجت حصاری هستم متولد سال (مرند)1369
دانشجوی مهندسی برق دانشگاه تبریزم. و تا حدودی شاعر
آرشيو مطالب
امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس